تبليغاتX
عشق= علاقه شدید قلبی











عشق= علاقه شدید قلبی

ايران قديم
اين هم يك سري از عكسهاي بازيگران ايران قديم براي آن دسته از افرادي كه برايم پيام خصوصي گذاشتن و از من خواستن عكس هاي ايران قديم بگذارم .

برو به ادامه مطلب ضرر نميكني.

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت20:41توسط مالک مهاجر شهری |
فريدون فروغي
با عرض سلام

امروز براي شما عكس هايي از فريدون فروغي گذاشته ام.

فريدون فروغي بزرگترين خواننده جهان .

فريدون فروغي ب۱

فروغی

فروغی

فریدون فروغی


یار دبستانی من ؛ با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ؛ بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ؛ رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم؛مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما؛هرزه تموم علفهاش
خوب اگه خوب ، بد اگه بد؛ مرده دلهای آدمهاش
دست من و تو باید این؛ پرده ها را پاره کنه
کی می تونه جز من و تو؛درد ما را چاره کنه

یار دبستانی من؛ با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما؛ بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو؛ رو تن این تخت سیاه
ترکه ی بیداد و ستم؛ مونده هنوز رو تن ما

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت20:23توسط مالک مهاجر شهری |
السلام و عليك يا ابا عبدالله الحسين عليه السلام

يا حسين عليه السلام

 

 

كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا

 يااَباعَبدِاللّهِ يا حُسَينَ بنَ عَلِيٍّ اَيُّهَا الشَّهيدُيَابنَ رَسوُلِ اللّهِ يا حُجَّةَ اللّهِ عَلي خَلقِهِ يا سَيِدَناوَ مَولانا اِنا تَوَجَّهنا وَستَشفَعنا وَ تَوَسَّلنا بِکَ اِليَ اللّهِ وَ قَدَّمناکَ بَينَ يَدَي حاجاتِنا يا وَجيهاً عِندَاللّهِ اِشفَع لَنا عِندَاللّه

يا حسين عليه السلام

اَلسَّلٰامُ عَلَيْكَ يٰا اَبٰا عَبْدِ اللهِ ، وَعَلَى الْاَرْوٰاحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنٰائِكَ ، عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهٰارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيٰارَتِكُمْ ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ ، وَعَلٰى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَوْلادِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَصْحٰابِ الْحُسَيْن

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت12:9توسط مالک مهاجر شهری |
با تو متولد شدم

به من می گفت آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر می میرم . . . باورم نمی شد . . . فقط برای یک امتحان ساده به او گفتم بمیر . . . سال هاست که در تنهایی پژمرده ام کاش امتحانش نمی کردم.

 

عشق است باز این ترانه ها

عشق است

رقص سرخ باد پا را

عشق است

عشق

درگیر غروب درد است

باز هم طلوع مار ا

عشق است

ای از خانه زخم گریه

غربت

بغض گشا را

عشق است

آی از آب و هوای بی عشق

بادبان ناخدا را عشق است

اهل بی مرزترین دریاه باش

آی اهل همه جارا عشق است

آز غزل باختگان می ترسم

شعر های بی هوا را عشق است

ای قشنگ

سازها

آوازها

روزهای بی عزا را عشق است

 عشق است

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت11:30توسط مالک مهاجر شهری |
عشق یعنی خلوت راز و نیاز

عشق یعنی خلوت راز و نیاز

عشق یعنی سوز بی ماوای ساز

عشق یعنی کوی ایمان و امید

عشق یعنی یک بغل یاس سپید

عشق یعنی لحظه ی دیدار یار

عشق یعنی انتهای انتظار

عشق یعنی وعده ی بوسُ کنار

عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار

عشق یعنی حس نرم اطلسی

عشق یعنی با خدا در بی کسی

عشق یعنی هم کلامی بی صدا

عشق یعنی بی نهایت تا خدا....

آره عشق یعنی من، تو، ما، یعنی خدا

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت11:20توسط مالک مهاجر شهری |
@@ ××× $$$ ××× @@
بنام خالق دوست **** هرچه داریم از اوست

بنام نامی

با عرض سام و خوش آمد گویی به خدمت همه عزیزان

ممنون از مهر و محبت و علاقه شما دوستان عزیز که با نظرات خود در کلبه عشق ما

ممنون از آن دسته از عزیزانی که به کلبه عشق ما سر میزنند و با ورود خود به کلبه عشق کلبهء مارا نورانی میکنند .

خب دوستان خوب وعزیز بنا به دلیل انجام خدمت وظیفه سربازی بنده در تاریخ ۶ / ۹ / ۱۳۸۸ ساعت ۹ صبح باید از ترمینال گرگان به سمت پادگان مشهد برم

تا اینکه برای گذراندن دوره یگان وظیفه و مابقی خدمت به پادگان بروم و تا زمانی که به مرخصی بیام و درخدمت شما دوستان باشم

راستی تا یادم نرفته عید سعید قربان را به تمامی شما دوستان عزیز تبریک عرض میکنم

راستی ۹ / ۹ / ۱۳۶۸ تاریخ تولد من هست و ۹ آذر تولد من است

خب تا مرخصی دیگه خدانگهدار

دوستتان دارم

با ارزوی موفقیت و سلامتی و سعادت برای شما دوستان عزیز

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت23:30توسط مالک مهاجر شهری |
پروانه و شمع
 

پروانه ای هستم ، عاشق شمع



عاشق نور

               عاشق روشنایی

                                      عاشق حضور

                                                           عاشق گرمایش


ومن می دانم


                      بالاخره خواهم سوخت


                                                  از آتش بی اعتنای شمع



اما من هم چنان به شمع نزدیک و نزدیکتر خواهم شد



                                                      تا سوختن و خاکستر شدن

                                   تا نیست شدن

                   تا مردن


و همه خواهند دید


                  عشق شمع مرا به آتش کشید


                                               همانگونه که حا ل دلسوخته ام



ز انعکاس نقش رخش بر دل سرمازده ام


                                                       وگرم خواهم شد

                                                                              وآب خواهد شد


                      

                           یخ وجودم از گرمای شمع

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت23:13توسط مالک مهاجر شهری |
کمکم میکنی بمیرم

کمکم می کنی که بمیرم؟

 

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني

خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه

و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..
تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..

مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.

مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..

مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..

از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

آنگاه كه دوستم نداشتي آهسته بگو تا آهسته بشكنم

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت23:2توسط مالک مهاجر شهری |
تقدیم به همه دوستان

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت22:59توسط مالک مهاجر شهری |
وصیت نامه یک عاشق ......
ای کسانیکه مامور دفن من هستید مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همگان بدانند که سیاهژوش از این دنیا رفته ام

 چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار مادرم بوده ام

تکه یخی بر سر مزارم بگذارید ... بی کس و تنها بوده ام و آن یخ به جای عزیزانم اشک بزیزد

 مزار من...www.orchid.blogfa.com

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت10:14توسط مالک مهاجر شهری |
نی .....

نشنو از نی ، نی حصیری بینواست
بشنو از دل، دل حریم کبریاست
نی بسوزد، دود و خاکستر شود
دل بسوزد ، خانه ی دلبر شود

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت9:59توسط مالک مهاجر شهری |
من زاده دامان غمم ......

 اگه می خوای بری برو دوباره از تو میگذرم

به گریه هام نگاه نکن من از تو بی وفا ترم

تو اشتباه عمرمی که دیگه تکرار نمیشه 

این دفعه دیگه بر نگرد تو واسه من یار نمیشی

از توی قصه هام برو دیگه به فکر من نباش

تموم کن این دروغارو ، نمک رو زخم من نباش 

همیشه بی گناه تویی !! همیشه تقصیر منه 

نگاه بی وفای تو همیشه طعنه می زنه

اما بازم می بخشمت این اشتباهه آخره 

گذشتم از گناهه تو اما خدا نمی گذره

 

من زاده ی دامان غمم

سر كلاس ادبيات معلم گفت :

 فعل رفتن رو صرف كن

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

ساكت مي شوم ، مي خندم ،

 ولي خنده ام تلخ مي شود

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شاديم مُرد ...

شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من مي خندم و مي گويم :

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت10:38توسط مالک مهاجر شهری |
××××
باعرض سلام و خوش آمدگویی به خدمت شما دوستان عزیز

امروز برای شما دوستان عزیز دوتا خبر خوب دارم ........

۱ ـ من در تاریخ ۲۰ / ۸ / ۱۳۸۸ دوره آموزشی خدمتوظیه سربازی را انجام داده ام و در طرح تقسیمات با اجازه شما دوستان باید دوره یگان را در پایگاه ۱۴ شکاری مشهد (پدافند هوایی) انجام بدم

۲ ـ یک وبلاگ عشقی دیگه توسط بنده را اندازی شده شما دوستان میتوانید به این ادرس مراجعه کنید و از این وبلاگ دیدن کنید  www.w5m5sh5.blogfa.com 

با آرزوی موفقیت و سعادت برای شما دوستان عزیز

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت20:44توسط مالک مهاجر شهری |
تا که بودیم ........

مرگ شیرین...

تا که بودیم نبودیم کسی

کشت مارو غم بی هم نفسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند

تا که مردیم همگی یار شدند

قدر آن شیشه بدانید که هست

نه در آن موقع که افتاد و شکست

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت17:14توسط مالک مهاجر شهری |
از درد بی کسی.....

از درد بی کسیت دارم یواش یواش زار میزنم

از تو تموم قصه ها اسمتو فریاد میزنم

میخوام بگم دوست دارم عاشقتم تا آخرش

رسمش نبود که بی وفا منو کشتی از اولش

هیچی نخواستم غیر تو و دوست داشتنت همین و بس

فکر نمی کردم که میری من می مونم تو این قفس

رفتی و من با خاطر عطر تن تو زنده ام

رفتی ولی بدون عزیز حقم نبود  که بی توام

تو این قمار بی کسی تنها منم بازیگرش

بازیچه ی دست تو و بازیچه ی دست همه

تو این قمار بی کسی تنها منم بازیگرش

بازیچه ی دست تو و بازیچه ی دست همه

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت17:4توسط مالک مهاجر شهری |

loooooooooooooooooooooveeeeeeeeeeeeee

زندگی ـ ـ ـ

زندگی دو روز است

یک روز باتو  ـــــ  یک روز برعلیه تو

آن روز که با تو است مغرور نباش

آن روز که برعلیه تو است معیوس نباش

*******

عشق ـ ـ ـ

آخر از عشق تو من خاک کلیسا میشوم

دست از مسلمانی میکشم ٬ مسیحا میشوم

میروم باکشتی نوح به سوی سرنوشت

یا به عشقم میرسم یا غرق دریا میشوم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت11:22توسط مالک مهاجر شهری |
my dear

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت7:41توسط مالک مهاجر شهری |
قفس
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت7:28توسط مالک مهاجر شهری |
_ _ _ _ @@@@ _ _ _ _
با سلام به خدمت تمامی دوستان عزیز

ممنونم از این که به من سر زدید

اما من از امروز به بعد تا مدت یک ماه نمی توانم وبلاگ را اپ کنم چون باید بروم به پادگان تا برای انجام ما بقی دوره اموزشی را انجام بدهم و بعد از دوره اموزشی برای تقسیمات چند روزی مرخصی دادن من در ان موقع میتوانم به شما سر بزنم و در خدمت شما عزیزان باشم

ان شاء الله که درتمامی مراحل زندگیتان موفق و موئید باشید  به امید ان روزی که تک تک شما عزیزان را در مقامات و درجات عالی کشوری و جهانی ببینم و ان لحظه بهترین لحظه زندگی ام هست  از خدای منان  و بزرگوار برای شما ارزوی سلامتی توام با خوشبختی دارم

*********

اما بعضی از عزیزان از بنده خواسته ان که تاریخ اعزام و بیوگرافی کل خود را دوباره برای تان بنویسم  

اما من هم به این نظر  دوستان احترام میگذارم ...........

نام : ولی الله

نام خوانوادگی : مهاجر شهری

تاریخ تولد : ۹/ ۹/ ؟؟۱۳

ش.ش. : ۳ ـ ۰۰۲۴۷۶ ـ ۲۲۴

ساکن : استان گلستان ـ شهرستان بندرگز

شماره تماس : ۰۹۳۶۵۶۰۸۵۸۶ فعلا خاموش

تاریخ اعزام به خدمت: ۱۸ / ۶ / ۱۳۸۸

محل انجام اموزش : پایگاه پدافند هوایی سمنان

این شعر را هم تقدیم میکنم به همه عزیزان ............

گمان کردم که سربازی دوسال است

ندانستم که عمر یک جوان است

از ان پس که سربازی به پا شد

ستم بر ما نشد بردختران شد

 

********

بسوزد پدر سربازی که خون جگرم کرد

دوست دخترم مادر شد اما من هنوز پسرم

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت16:30توسط مالک مهاجر شهری |
تنهایی شب در انتظار است..
قلم به روی کاغذ و
              یه عالمه دلواپسی
                               ستاره ها ی آسمون
                                              شدن پناه بی کسیم
                                                      قطره ی اشک آسمون
                                                       لحظه ی پر غم غروب
                                                         قاصدک خسته زراه
                                                         حسرت و آه ِ انتظار
                                                 غصه های یواشکی
                                     دلخوشیای الکی
                 دعاهای بی ثمر و
شبای تار و بی کسی
تو خلوت چشای من
             بارون و سردی نفس
                              گلدون خالی از گل و
                                                          حقیقت تلخ قفس
                                                       پرنده  های شب زده
                                                    حیرون و مات من شدن
                                                        به دنبال روشنی اند
                                                           تودنیای سیاه من
                                                اشکم امونم نمیده
                            دلم داره جون می کنه
             تو حسرت نبودنت

می خواد که امشب بمیره...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت14:7توسط مالک مهاجر شهری |
پنجره ......

پنجره بسته دلم شكسته

دلي كه تنها دل به تو بسته

با ياد عشقت هميشه مسته

اما تو رفتي

به من مي‌گفتي هر جا كه باشي

نميشه روزي ازم جداشي

اما چه آسون دل كندي از من

دروغ ميگفتي خدانگهدار

دستت تو دستم چتر شكستم توي خيابون

 نم‌نم بارون پاي پياده آخ كه چه ساده عشقو مي‌خواستم

هر روز مي‌شينم تورو ببينم تو اون خيابون زير بارون

چه خوش خيالم كه بر ميگردي باور ندارم

صداي نازت توي خيالم

دستاي گرمت تو دست سردم

نوازشم كن حتي تو خوابم

من چشم براتم

اگه تو حتي خاطره باشي بازم قشنگه

مال من باشي هرجا كه رفتي هرجا كه باشي

خدانگهدار خدانگهدار

دستت تو دستم چتر شكستم توي خيابون

نم‌نم بارون پاي پياده آخ كه چه ساده عشقو مي‌خواستم

هر روز مي‌شينم تورو ببينم تو اون خيابون زير بارون

چه خوش خيالم كه بر ميگردي باور ندارم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت14:5توسط مالک مهاجر شهری |
@@@@ _ _ _ _ @@@@
با عرض سلام و خسته نباشید به خدمت تمامی دوستان و عزیزانی که از این وبلاگ بازدید میکنند

ممنون از آن دسته از عزیزانی که به کلبه ما سر زدن و با ورود خود به کلبه ما ما را سر افراز کرده اند

ولی یک عرض شرمنده گی برای آن دسته از عزیزانی که نظر میدهند ولی ادرس وبلاگ خود را به درستی درج نمی نمایند از شما عزیزان درخواست دارم حداقل ادرس وبلاگ خود را درست درج نمایند که وقتی من نظر ها را خواستم بخوانم و به وبلاگشان سر بزنم دچار مشکل نشوم و نتوانم به وبلاگشان بروم و بعدا هم کدورتی پیش اید که چرا به وبلاگ من سر نمی زنی و غیره ............

اما امروز میخواهم بیوگرافی خودم را برای ان دسته از عزیزانی که نظر دادن و از بنده خواستن بیوگرافی خود را برای انها بگویم

نام : ولی الله 

نام خانوادگی : مهاجر شهری

تاریخ تولد : ۹/ ۹/ ؟؟۱۳

ساکن : استان گلستان ـ شهرستان بندرگز

و در حال حاضر سرباز وظیفه  و مجرد 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت17:48توسط مالک مهاجر شهری |

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت9:36توسط مالک مهاجر شهری |
بازی شگفت انگیز مغز
            با ما همراه باشید

 

 ۱- در صورتیکه حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید - صورتی !!!

 ۲- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط دایره قرار دارد خیره شوید . نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید.

 ۳- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهد شد.

 نتیجه :

عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند.

 این دلیل محکمی است که بدانیم ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم  ...

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت4:56توسط مالک مهاجر شهری |
عشق
به نام خالق عشق آن یگانه واژه بلند معنا به نام آن که عشق را آفرید تا بندگان در

         غربت نمانند و به نام آن که بندگان را آفرید تا عشق در ازلت نماند.

                         عشق . مظلوم ترین عنوان هر کلام .

                         عشق. تنها ترین نمایه بین من و او

                         عشق. تنها ترین علقه در این لا مکان 

    

              عشق نگو یار شدن بی کس و بی کار شدن واله و بیمار شدن خارج از این دار شدن

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت8:24توسط مالک مهاجر شهری |
دختر و پسر
دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .
                              گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟
                              گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟
                              دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت
                              پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.
                              تورودوست ندارم چون عاشقتم.
                              اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم ميميرم

                                       

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت8:23توسط مالک مهاجر شهری |

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
ــــ
ـ

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت22:33توسط مالک مهاجر شهری |
پیراهن سیاه
خیلی دیر رسیدی ای دوست

                                           هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن

                                            من فقط یه استخونم 

         ببین چی کردی با این دل                                

                                           فکر کن فقط یه لحظه

                               نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه 

ازت یه خواهشی دارم زیر طابوتم و نگیر

وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بقل نگیر

                       حالا دیگه راحته راحتی هر کاری که میخوای بکن

              منو به کی فروختی مفت                          برو واسه همون بمیر

فقط تا هفت روز سیاه تنت کن

                                                   شبای جمعه یادی از ما کن

عشقی که بردی باشه حلالت                   عمری که بردی باشه حرومت

فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم

                       تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت22:23توسط مالک مهاجر شهری |
آدمک
                                            آدمک آخر دنیاست بخند

                                       آدمک مرگ همین جاست بخند              

 

                                                                    آن خدایی که بزرگش خواندی

                                                                    به خدا  مثل تو تنهاستبخند

 

     دستخطی که تو را عاشق کرد

     شوخی کاغذی ماستبخند

 

                                                                  فکر کن درد تو ارزشمند است

                                                                  فکر کن گریه چه زیباستبخند

 

     صبح فردا به شبت نیست که نیست

      تازه انگار که فرداست بخند

 

                                                                راستی آنچه به یادت دادیم

                                                                پَر زدن نیست که در جاستبخند

 

        آدمک نغمه ی آغاز نخوان                          به خدا آخر دنیاست بخند

                 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت22:21توسط مالک مهاجر شهری |
این هم یک سری عکس های عشقی و رمانتیک عشقی برای شما دوستان عزیز

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت15:0توسط مالک مهاجر شهری |

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست


کد تغییر شکل موس